چه دوري ، وقتي كنار تو نشسته ام و به آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم چه نزديكي ، وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم . اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت آفتاب جا مي گذاري . دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي پاشي . ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين بيا . اگر ستاره ها از راه برسند ماه به تو نگاه نخواهد كرد ، حرفهايم را باور كن . ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به آواز ماهي هاي حوض گوش مي دهند . دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان پاك كند . رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا باور كن . اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد . بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم و به چمنزاران روشن برسيم . گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر از بوي زنبق كن . بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فرامش نكنيم . اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر و گرد نبند مي سازم
+نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت1:22 قبل از ظهرتوسط دیوانه |
|
About
من عرفان یه ادم دل شکسته از عشق هستم و به هر کی به این دل شکستم سر میزنه میگم خوش اومدی به دل شکسته ی من خوش اومدی