همیشه عشق را در یک نگاه معنا کرده ام،نگاهی که دلی را می رباید و عمری را فدای عشق می کند
و امروز این من خجسته و تنها ،اسیر عشق زیبای فاصله ها و فراق گشته ام .
نمی دانم چگونه عاشقم کردی؟
نمی دانم چه در کلامت نهفته بود که شیفته و شیدایت شدم ؟
آری، می نویسم از تو ،از تو که از فرسنگ ها فاصله ی گرمی هرم نفسهایت رااحساس می کنم .
از تو که نیستی تا سر بر شانه هایت نهم ولی هر لحظه و همیشه بر شهر امن شانه هایت آرام می گیرم.
از تو می نویسم که آهنگ کلامت قلبم را بی قرار می کند . کاش بودی و بودم تا زندگی را در آغوش گرم
و مهربانت و در قلب پاکت با تمام وجود لمس می کردم . می دانم باور نمی کنی ،
چرا که هرگز همدم تنهایی هایت نبوده ام. چرا که هرگز آرزوی تو نبوده ام و من باز می نویسم
حتی اگر باورش نداری که دوستت دارم.دوستت دارم برای خورشیدی که هر صبح از دیدگانت طلوع می کند
و مرا در حسرت دیدارش به آتش می کشد . برای سرخی خونی که در رگهای تو جاری است.
به خاطر صدای دلنشینی که بر قلب شکسته و بیمار من باقی است و کاش سایه ات همچنان بر سرم بود
و از خدا می خواستم تا برای ماندن تو فدا شوم و این تنها آرزوی من است که
آخرین ثانیه های عمرم را در کنار تو و به یاد تو باشم که توهمیشه در قلب منی...
نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/02/14 ساعت 10:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مدتی است که با هم غریبه شده ایم.گویی دیگر تو را نمی شناسم !دیگر زبان نگاهت را نمی فهمم! دیگر موسیقی عشق رااز لابلای کلامت نمی شنوم.دیگر در دریای چشمانت امواج مهر را نمی بینم. غریبه شده ایم با هم!در چنگال غم اسیر هستم٬دریای چشمانم طوفانی شده٬گل لبخند بر لبانم پژمرده٬غمین وخسته بر ساحل خیال نشسته ام وبه امواج رویا می نگرم٬چهره ات در آسمان قلبم می خندد و چشمانم با دیدن نگاهت می گرید!آخر گناه من چیست که عاشقم؟!گناه من چیست که پشت حصارِ سکوتِ بلند تو٬تنها و غریب ایستاده ام و مرا راهی به قلعه قلبت نیست!چرا مرا می رانی؟چرا نگاهت اینقدر سرد وکلامت اینقدر خشک است.چه کرده ام من؟گناه من چیست؟نمی دانم ندانسته٬کی و چگونه قلب مهربانت را شکسته ام؟اما از گناه من در گذر.تا کِی فریاد سکوت؟تا کِی؟قصد نداری آنچه رادر دلت می جوشدبر زبان بیاوری؟خسته شدم از این همه سکوت و سردی!گرمای کلامی عاشقانه را میهمانِ خانه سرد قلبم کن.گل عشقی را از گلخانه وجودت بیاور و در باغ خزان زده قلبم بکار!گذری کن از کوچه های قلبم٬تا عطر حضورت مستم کند٬تا بار دیگر کودکان بازیگوش اشک٬بر مسیر گونه ام بدوند و پروانه های شوق در آسمان قلبم به پرواز در آیند.بیا که تنها هستم و تشنه!تشنه جرعه ای مهر و محتاجِ ذره ای عشق! بیا... بیا که منتظرم

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/02/07 ساعت 2:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/01/31 ساعت 1:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 1:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/01/17 ساعت 0:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت:
"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم
اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:
"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.
این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را
بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:
"بال هایت را به امانت نگاه می دارم
اما بترس كه زمین اسیرت نكند...
زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."
فرشته گفت:
"باز می گردم...حتما باز می گردم.
این قولی است كه
فرشته ای به خداوند می دهد."
فرشته به زمین آمد و
از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.
او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.
زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟
روزها گذشت...و
با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه
فرشته دیگر
چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...
نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY