تبليغاتX
دلتنگ

هرم نفسهایت

همیشه عشق را در یک نگاه معنا کرده ام،نگاهی که دلی را می رباید و عمری را فدای عشق می کند

و امروز این من خجسته و تنها ،اسیر عشق زیبای فاصله ها و فراق گشته ام .

نمی دانم چگونه عاشقم کردی؟

نمی دانم چه در کلامت نهفته بود که شیفته و شیدایت شدم ؟

آری، می نویسم از تو ،از تو که از فرسنگ ها فاصله ی گرمی هرم نفسهایت رااحساس می کنم .

از تو که نیستی تا سر بر شانه هایت نهم ولی هر لحظه و همیشه بر شهر امن شانه هایت آرام می گیرم.

از تو می نویسم که آهنگ کلامت قلبم را بی قرار می کند . کاش بودی و بودم تا زندگی را در آغوش گرم

و مهربانت و در قلب پاکت با تمام وجود لمس می کردم . می دانم باور نمی کنی ،

چرا که هرگز همدم تنهایی هایت نبوده ام. چرا که هرگز آرزوی تو نبوده ام و من باز می نویسم

حتی اگر باورش نداری که دوستت دارم.دوستت دارم برای خورشیدی که هر صبح از دیدگانت طلوع می کند

و مرا در حسرت دیدارش به آتش می کشد . برای سرخی خونی که در رگهای تو جاری است.

به خاطر صدای دلنشینی که بر قلب شکسته و بیمار من باقی است و کاش سایه ات همچنان بر سرم بود

و از خدا می خواستم تا برای ماندن تو فدا شوم و این تنها آرزوی من است که

آخرین ثانیه های عمرم را در کنار تو و به یاد تو باشم که توهمیشه در قلب منی...


 

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/02/14 ساعت 10:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ساحل خیال

مدتی است که با هم غریبه شده ایم.گویی دیگر تو را نمی شناسم ‌‌‌‌‌!دیگر زبان نگاهت را نمی فهمم! دیگر موسیقی عشق رااز لابلای کلامت نمی شنوم.دیگر در دریای چشمانت امواج مهر را نمی بینم. غریبه  شده ایم با هم!در چنگال غم اسیر هستم٬دریای چشمانم طوفانی شده٬گل لبخند بر لبانم پژمرده٬غمین وخسته بر ساحل خیال نشسته ام وبه امواج رویا می نگرم٬چهره ات در آسمان قلبم می خندد و چشمانم با دیدن نگاهت می گرید!آخر گناه من چیست که عاشقم؟!گناه من چیست که پشت حصارِ سکوتِ بلند تو٬تنها و غریب ایستاده ام و مرا راهی به قلعه قلبت نیست!چرا مرا می رانی؟چرا نگاهت اینقدر سرد وکلامت اینقدر خشک است.چه کرده ام من؟گناه من چیست؟نمی دانم ندانسته٬کی و چگونه قلب مهربانت را شکسته ام؟اما از گناه من در گذر.تا کِی فریاد سکوت؟تا کِی؟قصد نداری آنچه رادر دلت می جوشدبر زبان بیاوری؟خسته شدم از این همه سکوت و سردی!گرمای کلامی عاشقانه را میهمانِ خانه سرد قلبم کن.گل عشقی را از گلخانه وجودت بیاور و در باغ خزان زده قلبم بکار!گذری کن از کوچه های قلبم٬تا عطر حضورت مستم کند٬تا بار دیگر کودکان بازیگوش اشک٬بر مسیر گونه ام بدوند و پروانه های شوق در آسمان قلبم به پرواز در آیند.بیا که تنها هستم و تشنه!تشنه جرعه ای مهر و محتاجِ ذره ای عشق! بیا... بیا که منتظرم


 

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/02/07 ساعت 2:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


لحظه ی تکرار

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟


 

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/01/31 ساعت 1:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست ندارم

تو رو دوست ندارم   نه دوستت ندارم
اما...اما
نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره
حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت
هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره
حسود نیستم  به خدا من
نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن
نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟
دوستت ندارم اما
 وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم
باور کن دوستت ندارم
اما نمی دونم چرا چشای نازت
میاره آسمونو یادم
به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی
حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟
تو . . مث همیشه بی خیال
من توقعام رو  زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک
دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم
می دونم که دیگه دوستت ندارم
اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم
منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه
نکنه؟؟؟
آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد
نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟
اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟
آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم
ولی تو باور کن
 که... که.......که
دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 1:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بغض تلخ

زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم ٬ در آتش عشق تو
 
سوختم و با درد دوری تو ساختم...
 
با شادی تو شاد بودم ....
 
لبخند تو آرزوی من و گریه تو عزای من بود....
 
چه شبهایی بود که چشمان خیسم را به خاطرت سرزنش کردم.....!
 
آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم میزدی در این سو من لحظه غروب خورشید
 
 به یادت اشک میریختم...
 
گفتم حرف دلت را بگو به من ؟
 
گفتی حرف دلم را بارها برایت تکرار کرده ام!

گفتم دلم میخواهد باز برایم تکرار کنی!
 
چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی!
 
آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را!
 
حرف دلت این بود که فراموشت کنم........این بود که دیگر مرا دوست نمیداری....!
 
سکوتی که میگفت این دوری و این فاصله قلب مرا  از توسرد کرده است و
 
دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم...!
 
خسته شده ام ٬ مرا رها کن و بگذار خودم باشم....
 
سکوت آخرت ٬ یک سکوت تلخ و پر از غم بود ....
 
سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند ٬ بغضی که هیچگاه تبدیل به اشک نشد!
 
چشمانم میدانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است ......
 
چشمانم دیگر آن اشکها را  لایق آن قلب بی وفایت نمیدانستند!

 
ای بی وفا چقدر دلم برای تو تنگ میشد و به خاطر دوری از تو اشک میریختم!
 
ای بی وفا چه شبهایی بود که با چشمانی خیس به خواب میرفتم!
 
ای بی وفا این رسمش نبود ٬ چقدر لحظه شماری میکردم که لحظه دیدار با تو
 
فرا رسد تا بتوانم دوباره دستان گرمت را در دست بگیرم!
 
ای بی وفا چقدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم و تو را دعا میکردم ....
 
التماس میکردم ٬ با گریه و زاری التماسش میکردم تا تو را به من برساند!
 
این رسمش نبود ای بی وفا٬ که من با تمام غم و غصه های لحظه های عاشقی مان ساختم
 
اما تو به راحتی از من گذشتی...............!


 

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/01/17 ساعت 0:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت